شعر

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم


موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم


شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد


کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم


تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت


چون قلم آن را که با خود یک زبان پنداشتیم


بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد


دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم


بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود


کعبه‌ی مقصود را سنگ نشان پنداشتیم


خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی


از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم

 صائب تبریزی

تسلیت

 
 

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها

زان که در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬

-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی ها رها

خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...

 شفیعی کدکنی

سروده‌ای منتشر نشده از مهدیه الهی‌قمشه‌ای

کربلا کعبه دل‌هاست بیا تا برویم

سرفرازی همه آنجاست بیا تا برویم

کربلا وادی عشق است و اگر جان طلبد

خون‌بهای تو مهیاست بیا تا برویم

می‌برد جلوه معشوق تو را تا در دوست

آتش طور هویداست بیا تا برویم

گر کشد تیغ که زارت بکشم شکوه مکن

مدعی شاهد زیباست بیا تا برویم

تا که این واقعه را عشق به تصویر کشید

عالمی غرق تماشاست بیا تا برویم

ما هم امروز به خونخواهی یاران حسین

حامی از زینب کبراست بیا تا برویم



رحلت بانوى بزرگوار و محقق وارسته ديار

 

عالم خيزمان، استاد مهديه الهى قمشه اى را

خدمت خانواده، و مردم فهيم شهرضا و اديبان

و قرآن پژوهان ايران زمين تسليت عرض مى نماييم.

داستان

داستان

 

دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده

و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت

از یکدیگر آمدند.اولی گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص

قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن

بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان

می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم

وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر.

چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض

نموده ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.

قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.

پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.

سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و

گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم

و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و ناآگاهی است.

قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه می گویی؟ او در جواب گفت:

من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند،

شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود

را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و

بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و

با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید،

ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است.

به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد،

حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.

شعر مذهبی

این هم یک شعر زیبا در وصف حضرت علی


علی آوای هستی ، نغمه رود
محمد تار هستی و علی پود
اگر هر شاعری را شاهکاری ست
علی زیباترین شعر خدا بود
علی مولا ، علی آقا و سرور
علی از کیمیای عشق ،‌برتر
علی قدرت نمای بیکرانه
علی آیینه صد قرن دیگر
علی شعر و علی شوق و علی شور
علی از وهم و از پندارها دور
میان کوچه های شهر ظلمت
علی ایات پاک سوره نور
علی زیباترین فرزند آدم
علی هم ریشه عیسی بن مریم
علی اوج عطش را آب روشن
کویر خسته را باران نم نم
علی زایده آیات حق بود
علی قدرت نمای ذات حق بود
علی بود آن پرستوی غریبی
که کوچش مایه هیهات حق بود

در شبهای لیالی قدر التماس  دعا