دانستنی

سر و کیسه کردن

این ضرب المثل ایرانی که در بین عوام “سرکیسه کردن” گفته می شود،

در معنی کنایه ای این است که همه ی ثروت و دارایی فردی را از او گرفته

اند.اما داستان ضرب المثل چیست؟ در زمان گذشته برخلاف امروز که

وسایل نظافت و آرایش تا این اندازه وجود دارد، کیسه کشیدن و تراشیدن

سر در حمام های عمومی انجام می گرفت. یعنی دلاک حمام اول سر

حمام کننده را به طور کامل می تراشید، او را کیسه می کشید و بعد از آن

صابون می زد تا همه ی موهای اضافی و چرک های بدن او به طور کلی

پاک شود و شستشوی وی کامل انجام شود.


به همین دلیل ضرب المثل ایرانی سر و کیسه کردن (یعنی اصلاح کردن سر

و کیسه کشیدن بدن) بین مردم شستشوی کامل به حساب می آمد و هر

شخصی این دو عمل را با هم انجام می داد، آن چنان پاکیزه می شد که به

گمان خودش تا یک هفته احتیاجی به نظافت دوباره نداشت.


امروزه اگر چه عمل “سر و کیسه کردن” دیگر کاربرد ندارد، اما معنی کنایه

ای آن در این ضرب المثل ایرانی باقی مانده است و در مورد شخصی به کار

می رود که دیگر چیزی نزد او باقی گذاشته نشده است.

نکته

املای واژه‌ی «علاقه‌مند» به همین شکل صحیح است.

بعضی آن را «علاقمند» می‌نویسند که اشتباه است.

دانستنی

حکایت ضرب‌المثل «همین آش است و همین کاسه» چیست؟

 می گویند:در زمان "نادرشاه" یکی از استانداران او به

مردم خیلی ظلم میکرد و مالیات های فراوان از آن ها

می گرفت.
مردم به تنگ آمده و شکایت او را نزد نادر بردند. نادر

پیغامی برای استاندار فرستاد ولی او همچنان به ظلم

خود ادامه می داد. وقتی خبر به نادر رسید، چون دوست

نداشت کسی از فرمانش سرپیچی کند، همه استانداران

را به مرکز خواند.
دستور داد استاندار ظالم را قطعه قطعه کنند و از او

آشی تهیه کنند. بعد آش را در کاسه ریختند و به هر

استاندار یک کاسه دادند و نادر به آنها گفت: "هر کس

به مردم ظلم و تعدی کند، همین آش است و همین کاسه"!

دانستنی

چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟


هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌کرد. وی که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی نا امید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده اعراب آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد.
ابوموسی اشعری موافقت کرد از کشتن او بگذرد و وی را به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام ۹۰۰ نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند.
پس از اینکه هرمزان را وارد مدینه کردند، لباس رسمی هرمزان را که ردائی از دیبای زربفت و ابریشمین بود که اعراب تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و وی را به مسجدی که عمر در آن خفته بود، بردند تا تکلیف هرمزان را تعیین سازد.
عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد:
پس امیرالمؤمنین کجاست؟
سپس عمر از خواب برخاست و با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد او را بکشند.
هرمزان درخواست کرد، پیش از کشته شدن به او آب بدهند. با درخواست هرمزان موافقت شد و ظرف آب را به هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ کرد. عمر سبب این کار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارم، در هنگام نوشیدن آب، مرا بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، کشته نخواهد شد.
پس از اینکه هرمزان این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند...