نکته

راز مثل ها

پارتی بازی کردن
می دانید که پارتی یک کلمه ی انگلیسی است.


و معنای آن مهمانی است.در سالیان پیش بعضی از

مردان سیاسی که با دو لت انگلیس گفت و گوی پنهانی

داشتند برای بعضی از کارها پارتی یا مهمانی می گرفتند .

این مهمانی ها دور از چشم این و آن در خانه ها برگزار می شد

از آن میان می توان به رسیدگی به کارهای بعضی ازدوستان

و آشنایان اشاره کرد.

آنها که در این مهمانی های پنهانی تصمیم می گرفتند

که بعضی از دوستان خودشان را در جایی که به

نفع آنها باشد مشغول کار کنند. ولی این کارهای

مخفی مثل همه ی کار های پنهان و خلاف از چشم

مردم دور نماند و ضرب المثل پارتی بازی سر زبانها افتاد.

واژه ها

حقه بازی در اصطلاح مجازی به معنی تردستی و شعبده بازی

و طراری آمده و حقه باز كسی است كه تردست و شعبده باز

و فریبنده و مكار و بامبول باز باشد .


آورده اند كه ...


حقه كه به عقیده علامه دهخدا تحریقی از اوقیه و وقیه است

ظرف كوچك و مدوری است كه سابقاً بیشتر از چوب با عاج ساخته

می شد و در آن الماس و مروارید و داروها و معاجین و عطریات

می نهادند و در سفر و حضر مورد استفاده قرار می دادند .

حقه فایده دیگری هم داشت و آن اینكه افراد تردست و شعبده

باز در بساط معركه گیری ضمن شیرینكاری چیزی را در زیر حقه

می نهادند و چون نبود گاهی چیز دیگری به جای آن شیء از

درون حقه بیرون می آوردند و یا به شكل دیگر چندین مهره كوچك

را در زیر حقه سرنگون مخفی می كنند و با تردستی و چابكی

گاهی تمام مهره ها را در زیر یك حقه و گاهی هر یك را در

زیر یك حقهٔ واحد جمع می كردند .


امروزه هم بساط حقه بازی در همان مایه ولی بصورت بهتر

و مدرن تر در گوشه و كنار جهان و ایران معمول است

و مخصوصاً در سالن های نمایشی از حقه بازی ها برای جلب

مشتری استفاده می كنند . ریشه اصلی و اساسی

ضرب المثل حقه بازی از این نوع تردستی و بازی با حقه

سرچشمه گرفته است كه در تداول فارسی زبانان افراد

نیرنگباز و حیله كار را به حقه باز تشبیه می كنند .

تسلیت

مسافرت بودم آمدم و باور کردم مرگ دوستی را

نادرآقاسی فرهنگی هنرمند آسمانی شد

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟


که غمگین باغِ بی آواز ما را باز


درین محرومی و عریانی پاییز ،


بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

 

 از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟

 

عرض تسلیتی به خانواده بزرگوار وجامعه فرهنگی

شعر



تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم


گذاشتم سرخود رابه شانه ای که ندارم



تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت


تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم



چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم


قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم



مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم


که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم

#سید_حمیدرضا_برقعی